محمد بن على ظهيرى سمرقندى

18

سندباد نامه ( فارسى )

اضداد و انداد مطرّز و موشّح كن و تاج او را به جواهر زواهر خطاب ميمون و القاب همايون خداوند عالم ، خاقان معظّم ، ركن الدّنيا و الدّين - ادام اللّه ملكه - مرصّع و مكلّل گردان كه تو باغبان « 1 » سروپيرايى و مشّاطهء عروس آرايى . به ديده گرد دامن او برفتم و به زبان معذرت گفت : بيت اى به چشمم عزيزتر گردى * كز « 2 » زمين عطف دامن تو برُفت از تو بازآمدن كه يا رد خواست ؟ * شكر اين آمدن كه داند « 3 » گفت ؟ 1 و آن « 4 » كتابى است ملقّب به سندباد . فراهم‌آوردهء حكماى عجم . صفحات او پر از « 5 » بدايع فطرت و صنايع فكرت و عجايب عقل و غرايب فضل و نوادر خواطر و نفايس ضماير . آب حيات دلهاى مرده و روضهء انس جانهاى پژمرده . مآثر و مفاخر او بىحد « 6 » . شعر فأتت « 7 » تجرّ على السّماء ذيولها * ميّاسة الاعطاف فى جاراتها غرّاء مهما انشدت سجدت لها * سيّارة الافلاك فى اوجاتها و تمنّت الشهب الثّواقب انّها * نظمت تقاصيرا على لبّاتها و تودّ آذان اللّيالى انّها * نيطت مكان القرط فى « 8 » آخراتها 2 چون آن « 9 » اشارت بديدم و آن بشارت بشنيدم ، رخش فكرت در زير زين كشيدم « 10 » و به قطع مسافت اين بيدا بسيجيدم و با سعادت گفتم : شعر ذرانى و الفلاة بلا دليل * و وجهى و الهجير بلا لثام فانّى استريح بذا و هذى * و اتعب « 11 » بالاناخة و المقام

--> ( 1 ) . ازمير : باغبانى ( 2 ) . آتش : گر ( 3 ) . ازمير : يا رد ( 4 ) . آتش : اين ( 5 ) . ازمير : « از » ندارد ( 6 ) . آتش : مآثر و محاسن و مفاخر او از حدّ احصا و استيفا بيرون ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . ازمير : وافت ( 8 ) . ازمير : من ( 9 ) . آتش : اين ( 10 ) . آتش : فكرت را در زين كشيدم ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . ازمير : وانقب